تبليغاتX
باران زیبا
نفس کاین ست!!!!
به هیچ چیز مثل یک سکوت طولانی نیاز ندارم.....

 سکوت نه  خفه خون ....

اونوقت همه چیز درست می شه

 عالی می شه ....

کاش شبیه سه سال پیش  می شدم

کاش مثل اصحاب کهف می خوابیدم و از روی زمان می پریدم.

تحمل سخت شده

انتظار برای چیزی که نمی دونی چیه ؟کیه؟ کجاست ؟

سخت شده....

سکوت کلافه کننده تر کار دنیاست

حرف زدن سخت ترین کار ....

کاش خفه خون می گرفتم

کاش می دونستم این گلوله سنگین لعنتی که فشارش راه نفس رو می بنده را چطوری باید قورت داد یا

 بیرون انداخت اونقدر مونده که زخمش حنجره م رو دچار مشکل کرده....

کاش...

کاش...

کاش...

مدتی نمی نویسم دیگه حوصله خودمم از این خل بازیها سر رفته.....

کاش دلم میومد می بستمش.....

هر چه کردم نشد به سختی  قطع ید بود.

تا چه پیش اید....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم شعری که هر چه می خوانم تمامم نمی کند:

درد به احتمال من افتاده ست

وباد

راه افتاده تا برسد به مراسم تدفینم

که قتل خوابهای من از پیش روشن است

 

غروب در رگ و شب در تن

دو بار درد کشیدن و بعد مردن

و باز اتفاق بیفتد صدام

درون گوری شبیه پریدن

که گفته اند بیدار باش حادثه چیزی شبیه زندگیست....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱:دیدی گفتم نمیشه گفتی میشه؟

اینم رهاشدن ....

اینم ازادی.....

اینم غوطه خوردن .....

 فکر می کنم تا همین جا بس باشه...

کافیه....

پ.ن۲:ببخشید اینهمه عامیانه نوشتم ذهنم و زبانم یکی شده  و جمله بندی سخت...

پ.ن۳:شعر از کتاب اسایشم گاهی روانی ست و حیف این شعر برای این پست....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:54  توسط باران   | 

 

حضور موژان حتی با این یوغ کذایی در منزل بسیار خوشایند بود.....

خدا را هزاران مرتبه شکر....

دکتر گفت: خدارو شکر کن بچه خیلی قوی بوده اما من احساس می کنم دعا های قوی پشت سرش

 بوده....

از همه ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:11  توسط باران   | 

وتو چه می دانی که در ان یک شنبه ی عزیز که بوی تنباکو می داد....
چه قدر به بن بست کلمه رسیده ام
می خواهم انکار کنم که شاعرم
 و یک سکوت هزار ساله بر لب کبود هر چه باران بی مورد
 من خودم را اواسط دیروز جا گذاشتم
 کسی که امروز کنار تو می اید
یک مرده ی منطقی است
 حالا می توانی آسوده باشی
 من کنار تو آمده ام
 من با تمام تو کنار آمده ام!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:31  توسط باران   | 

 

"همه چی از یاد آدم می ره الا یادش که همیشه

 

 یادشه".....

(حسین پناهی)

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:19  توسط باران   | 

این روزها انقدر اوضاع خانه بهم ریخته که یک برنامه ریزی فوری منطقی و از پایه و اساس محکم را طلب می کند تا نظم کارهای روزانه به حالت عادی برگردد.

تمام راه را  به برنامه ریزی فکر می کنم و به این تن خسته که به  یک عمر خواب احتیاج دارد

"خوشا به سعادت اصحاب کهف که خوابیدند و بیدار شدند و فاصله ها اینهمه برایشان کوتاه شد"

این را توی دفتر خاطرات موژان خوندم.

اما حالا وقت این حرفها نیست کار دارم زمان برای من صبر نمی کند و این بهم ریخته گی بیشتر از خسته گی کلافه ام می کند

وقتی مسئولیتی پذیرفتی باید به ان عمل کنی اگر زانو زدی بقیه از پا خواهند افتاد پس...

ازخرید مایحتاج خانه شروع می کنم توی سوپر مارکت ایستاده ام در افکار خودم غرقم که صدایی تکانم میدهد

"تو خیلی خوبی"

این صدا غریبه نیست صدای کریم است.

کریم سالهاست که اشنای کوچه و خیابانها و مردم این قسمت از شهر است

از زمانی که جوان بود به بهانه فروش کتاب و عروسک و خرد و ریز سر به سر دختران و خانمهای جوان می گذاشت و پیش از تعطیلی دبیرستان جلو دبیرستان (اسیه)و مهرایین منتظر دانش اموزان می ماندو با محبت تمامی دختران را گربه پیشی می خواند و از انها می خواست چیزی بخرند...

انقدر شکایتش را پیش پدر خدابیامرزش بردند که برایش دختری را به همسری گرفت تا شاید دست بر دارد اما کریم تا زمانی که ان دختر در خانه بود پا به خانه نگذاشت...

حالا گرد پیری روی سرش نشسته پدر و زن پدرش چند سال پیش از دنیا رفته اند و تلاش برادرها برای نگهداریش در امریکا بی ثمر ماند....

تنها خاطره خوشی که از امریکا دارد خوردن چلو کباب در چلو کبابی شمشیری ست و بس....

کریم به این کوچه ها به این مردم به این سر به سر گذاشتنها تر ساندن ها و از ته دل خندیدنها زنده ست

کجای دنیا غیر از  شیراز می تواند ساعتها کنار خیابان بایستد برای ماشینها دست تکان بدهد و با همان صدای تو دماغی سنگین کش دار بگوید دوستت دارم /تو خوبی/ تو گلی.....

رو بر می گردانم با اخمی نه چندان جدی حالش را می پرسم

خوبی کریم باز که داری مردمو اذیت می کنی

از ته دل می خندد و می گوید: تووووووووو گلی....

و فورن اضافه می کند چیپس می خری؟؟؟

و من با همون اخم ساختگی می گم زود بردار....

و باز می گوید  خدا بیامرزه .......و اسم تمام امواتم را از صد سال پیش تا بحال می برد و اضافه می کند تو گلی ی ی ی ی ی ی .....

نوشابه هم می خری؟؟؟

 و بی اینکه تایید مرا بخواهد یک نوشابه دو لیتری بر می دارد و از ته دل می خندد....

و من فکر میکنم این همه نوشابه.....

می ترکد امشب...

می گم به شرطی که یکراست  بری خونه و سر به سر کسی نذاری

چشم خانووووووووووووووم گل اما همچنان ایستاده

با تشر می پرسم دیگه چیه کریم؟؟؟

من و منی میکند و می گوید بستنی!!!!!!

بهش میگم بده به من اینارو زودددددددددد

و کریم بی خدا حافظی پا به فرار می گذارد......

و من بعد از مدتها لبخند می زنم.....

از کمی دورتر صدای جیغ و داد دختری می اید

 و صدای کریم که گربه پیشی  تاریکه می ترسی من فقط می خوام برسونمت.....

 نه این کریم ادم بشو نیست که نیست....

و فکر می کنم که تاریک شده باید زود به خانه برسم کلی کارهای به تعویق افتاده دارم....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط باران   | 

 هيچ كس نمي پرسد باران اهل شمال است
يا سيگار و ستاره ،
وقتي كه قبل از آمدن اجازه مي گيرد
سلام مي كند
واي ، باران ، دلم براي لكنتت مي سوزد
نگاهم مي كند باران
نگاهي تر ، عاشق و مبهوت
خوابت نبرد ، صبر كن
هنوز هم خيلي از مردم
باران روي شانه ي چترشان جان مي دهد ...
تو را به جان سيب ، مخاطب
بيا برويم كمي از باران دلجويي كنيم
بيا برويم از روي شانه ي يك شنبه چتر را برداريم
سكوتي زلال زير پيراهنم مي وزد
سكوتي از ارديبهشت كودكي ها
كه حوصله ي زمستان را سر برده
خوابت برد ؟
ببين ديوان پنجره را باز مي كنم تا تفألي بر باد بزنم
چرا نگراني ؟
نگران برهنگي پنجره اي يا آواز پروانه ها ؟
شايد هم دل واپس عبور زماني ؟
نه ، ستاره ي سبز من آسوده باش
اين دختر ساده تمام سال هايي را كه گذشت
به حساب همان سيب كال مي نويسد
وقتي كه ديدمت كمي از بوي سازت را برايم كنار بگذار
يك شنبه ما را گم نمي كند
شايد ما او را...ـ
خوابيدي گلم ؟
شب به خير ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:10  توسط باران   | 

شیراز"sub ICU"بیمارستان نمازی

ساعتهای کش امده سقفی که قرابتش نفس را تنگ می کند وسکوت که اینجا بی شک برادر مرگ است...

مردمان این دیار را یارای گفتن نیست که دهان لوله اجین را توانی برای گفتن نمی ماند

اینجا پلکها را برای ندیدن با تکه چسبی مهار کرده اند

ودست و پاهای نا پویا را به جرم تنش های ناگهانی به دیواره هر تخت دوخته اند

اینجا نفس در انحصار ونتیلیتور بزور به سینه تحمیل می شود وهوای نهفته در سینه دیگر هیچ سری را به باد نخواهد داد

اینجا نمودار ها نقشه بودنت را ترسیم میکنند

و اعداد هر گز از تو نخواهند پرسید که ایا فرصتی بیشتر برای ماندن می خواهی؟!!!

اینجا فاصله میان دارا و ندار از شمال تا جنوب نیست و مسکن هر کس بی تناسب با ثروت و مسکنتش اتاقکیست به اندازه چند کاشی...

 اینجا هیچ سری را سودای ستاندن حق دیگری نمانده

اینجا نا توانی انسان بیداد می کند.

وه که چقدر اینجا" قدرت " به نیشخند گرفته شده

و "غرور و نخوت" " فقر و مسکنت" " ثروت و قدرت" " کینه و نفرت" را  دیگرمجالی برای سر به عصیان گذاردن نیست.

انسان مست قدرت پای بندی عجب بندهای بی اعتباریست!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:14  توسط باران   | 

 

 

انگار امسال بهار بی حضور دستهای من به جان باغچه افتاده؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:26  توسط باران  

 

درسینه خود پرنده را دار زدم

دیوانه چو باد سر به دیوار زدم

شد تیغ برهنه عاقبت شاهرگم

  تا گردن عشق را نگونسار زدم !   

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:58  توسط باران  

پست امشب برای من پایانیست برای یک اغاز

حقیقتش تا یکی دو ماه گذشته انقدر به قدرت و قوت خودم ایمان داشتم

که هرگز فکر نمی کردم نا ملایمات را بامن جرات رویارویی باشد

اما یکی دو ماه گذشته قصه من حکایت  بید و باد بود

از زندگی وزیدن بود و از من لرزیدن....

اتفاق یکی پشت سر دیگری امد

اول

 بیماری پدرم بود

این  ترس از دست دادن همیشه چاشنی زندگیم شده

از صبح یکی یکی همه ی عزیزانم را چک می کنم و وای به حال من اگر خبری ازیکی نباشد

دوم

اتفاق و حشتناک مرگ مغزی مارال عزیزم و فریماه نازم فرزندان دو دوستم بود

هر دو دوست قدیمی که با هم مدرسه رفتیم زندگی کردیم خندیدیم و گریستیم

و هر دو دختر همسن موژان خودم

تازه قد کشیده و رشید شده بودند

 

این خبر انقدر دردناک و تکان دهنده بود

قادر به بیان جرئیات نیستم

خبر رو ازطریق یکی از دوستان شنیدم

مادر و پدر ها به من اجازه ملاقات ندادند

هر بار رفتم دلداریم دادند رعایت حالم را کردند

و انقدر قوی بودند  که اعضای قابل پیوند عزیزانشان را اهدا کردند

و خاک برسر من که بیشتر گریستن بلد نبودم

حتی نتوانستم مرهم زخم  دل دردمندشان باشم

وسوم

دوستی عمیقی که بعد از مدتها رشته اش گسست...

در این دوستی 

 سعی کرده بودم  انچنان دوست بدارم

 که ارزو داشتم روزی کسی مرا همین طور دوست داشته باشد

بی توقع/ بی ریا/ برای خودم

رفتن و ماندن مهم نبود

بارها گفته ام اب هم یک جا بماند می گندد

ادمها حق دارند متناسب با رشد فکری و اقتصادی و ....نوع روابطشان را بهبود ببخشند

اما انچه ضربه بود نوع پایان دادن بود....

و حرفهایی که هرگز

هرگز فراموشم نخواهد شد...

 

و این شد که من شدم باران نق نقو...

و شما....

بمیرم برای همه ی شما و فدای مهرتان...

دارم سعی می کنم...

 و این پست شاید پایانی باشد بر بیان انچه که در چند ماه اخیر باعث به هم ریختگی من شد....

وگرنه من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم خودتان هم که دیدید....

ممنون از همه ی انانی که مرا گوش کردند و تحمل کاش لیاقت این همه محبت و قدرت جبران داشته باشم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:12  توسط باران   |